می رسد روزی که بی هم می شویم
یک به یک از جمع هم کم می شویم
می رسد روزی که ما در خاطرات
موجب خندیدن و غم می شویم
گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق
می رسد روزی که بی هم می شویم .
با دل خود گفتم :
ای دل تنها در این بازار نامردی ؛ به دنبال چه می گردی ؟
نمی یابی نشان هرگز ؛ تو از عشق و جوانمردی ؛
برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی ؛
اگر چون کوه هم باشی ؛ دراین دنیا تومی بازی ...
در وجودم جاری باش که نبودنت را هیچ چیز و هیچ کس پر نخواهد کرد .
دیرگاهیست بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی ، عادت کرده ایم به زمین ، زمین جای گرم و نرمیست ... چه خیال اگر چشمهایمان را خواب ، چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است ...
دل کندن اگر کار آسانی بود ، فرهاد به جای بیستون دل می کند .
دلم به بهانه همیشگی گریست ، بگذار بداند هر آنچه خواست همیشه نیست .
امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش ، حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد . آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینی مرده است ...
نظرات شما عزیزان: